خرید بک لینک

درباره سایت

طلوع یک ستاره

امکانات وب

یه روزی از روزا توی یه شهر کوچیک تو دامن ی کوه های سر به فلک کشیده ،دنیا حالت عجیبی به خود گرفته بود..اونروز انگار همه چیز فرق میکرد.از 1 خورشید گرفته که با ناز و ادای خاصی شبیه یه دختر حسود وقتی که میون کلی آدم به یه دختر که از اون خوشگلتره و توجه همه رو جلب کرده، حسادت میکنه و میخواد خودشو به نمایش بزاره...بگیر تا صدای آواز چکاوک و بلبل که انگار از یه اتفاقی خبر دارن که هیچکس نمیدونه و هی داد و بیداد میکنن تا خبرشون رو به گوش هستی برسونن.جالب بود.هیچکس نمیدونست چه اتفاقی قراره بیفته.دنیا پر بود از هیاهو.آسمون پر شده بود از ابرای جور وا جور که هر کدوم به سازی میرقصیدن و عین بازی قایم موشک از دست باد فرار میکردن.پرنده ها آزاده آزاد تو پهنه ی آسمون تا دلشون میخواست اوج میگرفتن و با تمام سرعت به سمت چشمه های آبی که هر کدوم اولین بار بود شروع به جوشیدن کرده بود میومدن و با کلی اشتیاق تو آب زلال چشمه خودشون رو آرایش میکردن.دنیا پر شده بود از گل های رنگارنگ و خوشبو.بوی گلها اونقدر زیاد بود که تمام پروانه ها و زنبورها رو حسابی مست کرده بود.همه چیز زیباتر از همیشه بود.انگار مهمونی یا جشنی میخواست برپا بشه.

همه منتظر بودن بینن قراره چه اتفاقی بیفته.دل تو دل هیچ کس نبود.هرکسی پیش خودش حدسهایی میزد.هوا کم کم داشت تاریک میشد.خورشید که کل روز رو با طنازی و ادا بازی و عشوه اومدن تو آسمون سر کرده بود ، دید که نمی تونه توجه کسی رو جلب کنه.همه ی کاراش بی فایده بود.جور و پلاسش رو جمع کرد و رو به پشت کوه ها کرد و از دیده ها خودش رو قایم کرد.ماه مثل کسی که پشت سن نمایش منتظره تا بره و خودی نشون بده وقتی از دور میدید خورشید ناامیدانه داره میره هم تو دلش خالی شد هم پر..!

از یه طرف خیال کرد که مگه قراره چی بشه که خورشید با این همه عظمت اینجوری رو به پشت کوه ها کرد و رفت وهیچ کسم نگاش نکرد.

از طرف دیگه به فکرش خورد که به من چه ... اصلا چه بهتر.حتما همه منتظر دیدن من بودن و قرار گذاشتن منو ببینن که به اون توجهی نکردن.قبل اینکه کامل تو آسمون عیان بشه کلی خودش رو بزک کرد و با کلی سرخاب سفیدآب بالاخره رو به آسمون کرد و رفت توی صحنه...!

ماه اون شب کامل بود.زیباتر از همیشه.مغرورانه قدم برمیداشت و در کمال آرامش پا به آسمون گذاشت.اونقدر مغرورانه راه میرفت که اصلا پایین رو نگاه نمیکرد و همهش چشم به بالا دوخته بود.درست به نقطه ی اوج که دست هیچکس غیر ماه بهش نمیرسید. تو همین حس و حال بود که یهو همه جا رو سکوت گرفت.پرنده ها و حیونا همه اروم گرفتن.هیچ کس تکون نمیخورد.آب رود ها هم از جریان ایستاد.مردم همه از خونه زده بودن بیرون و حرف نمیزدن و بهت زنان هم دیگه رو تماشا میکردن...حتی باد هم از حرکت ایستاد و صدا از هیچ کسی بیرون نمیومد................................................................................................

یهو همه چشم ها به آسمون دوخته شد.....خدای من....!!! چی دارن میبینم...یه دسته هزاااار تایی فرشته ی زیبا و با شکوه دور یه نوری حلقه زنان به سمت پایین میومدن.نور اونقدر زیبا بود که ماه شب 14 با اون همه کبکبه و دبدبه مثل یه چراغ موشی تو آسمون جلوه میکرد...همه و همه شیفته و مات زده ی این صحنه بودن...تا حالا هیچ کسی چیزی به این زیبایی ندیده بود.همه محو تماشای نزدیک شدن اون جماعت فرشته که خودشون هر کدوم هزار سال طول میکشه تازیباییشون رو وصف کرد، شده بودن.خود فرشته ها هم اونقدر وجد داشتن که سر از پا نمیشناختن.اروم اروم نور رو به سمت زمین اوردن.دور نور رو همه ی فرشته ها گرفته بودن و همه داشتن زور میزدن که ببینن اون چیه که فرشته ها با خودشون دارن میارن و با سکوت عجیبی به سمت زمین نزدیک میشن...

وقتش رسیده بود...خدا به فرشته هاش گفت از دورش برید کنار....دسته دسته فرشته به ارامی حلقه وار از دور نور میرفتن کنار.صحنه ی با شکوهی بود...همه محو تماشا بودن.یهو رسید به اخرین حلقه.شدت نور اونقدر زیاد بود که خود فرشته ها هم چشماشون رو گرفتن و پر زدن....

وااااااااااااااااااوووووووووووووووووووووووووووووووو.!!!!!! چه زیبایی ای.چه شکوهی..چه جمالی.....چه تماشایی بود اون لحظه

صدایی از آسمون بلند شد که ....

زیباترین مخلوق من ...عیان شو.......

اون لحظه زیباترین لحظه خلقت بود.تمام موجودات دنیا صحنه ای به این زیبایی ندیده بودن.انگار خدا بالاترین آسش رو ، رو کرده بود......

دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است

میدونی اون نور چی بود عزیزم؟؟؟؟؟

اون نور تو بودی .........زیباترین جواهری که دنیا به چشم خودش دیده.محبوبترین خلقت خدا.هدیه ای که تمام دینا هم نمیتونه واسش قدر و ارزش تعیین کنه..هدیه خدا به خلقت..هدیه خدا به عالم...هدیه خدا به من!!!!

درسته من....خدا اون روز زیباترین هدیه خودش رو به من و همه دنیا داد...

درست روز سوم آذر ماه 1368

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من رو لایق اون دونست

و هدیه من به تو مرجان من، قلب عاشقیه که فقط برای تو میتپه

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

هدیه ی بی نظیره خدا...... تولدت مبارک

برچسب: نویسنده: الینا رستمیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 6:42

صفحه بندی